حالم که نمیپرسی از من زچه دلگیری
شاید زمن رسوا دلخور شدی و سیری
چون مرغ قفس تنها میخوانم و مینالم
ماندم که بیایی تو بر دست کمانگیری
از شومی تقدیرم چون لعبت دلگیرم
بر سینه تاریکم هردم بزنی تیری
آن رهگذر مغرور فارغ ز معایب بود؟؟؟
اورا به حرم خواندی بر من زده شمشیری
تو عاقل و فرزانه او آتش کاشانه
من کلبه ویرانه دیوانه زنجیری
..........دیوانه زنجیری.......