آتش سینه فروکش کرده
دیگر از شعله خبر نیست ....کجاست
عشق از چشم افتاد
چون قطرات باران
اشک از دیده بریزد هردم
اشک سردی از غم
قسمت سینه من
سرد اما سوختن
مث سرمای زمستان دل من در سینه
نه فقط یخ زد و مرد
شاخه های سبزش
سیلی از فصل خزان خورد و شکست
سردی دست نگار
برف سردی شد و در سینه نشست
روزگار تلخیست..................