نه این پنجره را باز نکن
که هوای بیرون سخت سرد است ببند
ناله های کوچه بهر درد است ببند
منگر بیرون را
همه جا تاریک است
گرچه خورشید خدا میتابد
وقت ظهر است و دکتر خواب است
پیر مرد میگردد که دوا را یابد
بسته دارو خانه
با حفاظی سرسخت
که مبادا دزدی باصلاحی ازدرد
برود داخل و داروی گرانش ببرد
پیرمرد مضطرب است که اگر دیر رسد
دست خونخوار زمین تازه جوانش ببرد
نه این پنجره را کور نکن
که نباشد خوش یمن
قلمو را بردار
از برای اجبار
شیشه را رنگ بزن
رنگی از رنگ جنون
تیره از سرخی خون
تا ببیند مردم سینه پنجره ها پر خون است
پشت این پنجره چون بیرون است
یک نفر هست که بسته است
دوچشمان و دلش داغون است
نه توان گفتن نه توان خفتن
همچو شمعیست که میبیند و میسوزد ومیگرد شب
دیگر این پنجره را باز نکن....1398/2/24 سرودم